قرار بود دنیابه آخر برسد. دسامبر21اماآمد و گذشت ودر تمام دنیاآب از آب تکاننخورد و پیشگودروغگو از آبدرآمد اما اینشایعه بیاساسو خرافی اگربرای «مایان»عزیز غربیهاآب نداشت برایخیلیها که نانداشت.|تبليغاتXღسایبون عاشقی ღداستان غمگیناما واقعی! بود1381شهریورکه با یه دخترآشنا شدم . ازراه تلفن . آخهاونقدر مغروربودم که هیچوقت غرورمردونم بهماجازه نمی دادکه از راه متلکبار کردندخترا تویخیابون برایخودم دوستپیدا کنم . هرچند که به خاطر سال3این غرورتوی غم عشقدختر همسایمونسوختم و بااینکه میدونستم اونممنو میخوادولی هیچوقت به خودماجازه ندادمکه برم باهشحرف بزنم . ازآخر هم پرید ورفت روی بوم یهنفر دیگه نشست .شاید اسم اینغرور دیونگیباشه . اما اینمن بودم . من ...بالاخره بعد ازچند سال از آخر شهریور با یه21دختر مظلوم ومعصوم و قدکوتاه آشناشدم . اونقدردوستش داشتمکه وقتی براشخواستگاراومده بود و مناول بخاطرمشکلات مالی وخانوادگی میدونستم نمیتونم فعلابگیرمش جوابرد بهش دادمنتونستم دوریشرو تحمل کنم یکماه مونده بهعقدش بهش گفتمکه می خوامش .اما ای کاش میفهمیدم کهجواب مثبتی کهبهم داد از تهدل نبود بلکهاز رویاحساساتمقطعیش بود .احساسی کهنیمی از اون درگرو اون یکیرقیب بود .رقیبی که بعداز بهم خوردنقرارشونافسردگی گرفت .اما چه میشهکرد ؟ منم اینوسط عاشق بودمو تقصیرینداشتم .ماهها با همخاطراتگوناگونیداشتیم . خاطراتخوب و شیرین .خنده و دعوا .قهر و آشتی . منتکشی نوبتی و ...قرار ملاقاتساعت هفت و نیمصبح . از قدم زدنتوی آفتاب گرمتابستوت تاقدو زدن تویبرف و سوز وسرما و بعد همباز گرما .به یاد می یارماون زمانیکهبه علت بیماریقلبیش تویبیمارستان بودو من در شهردیگه غمگین ونگران . انگارکه واقعا قلبمن درد می کرد .به یاد می یارمکه بعد از چندوقت که ازش خبرنداشتم وقتیباهش صحبت میکردم ازرویضعف و ناتوانینفسش به شمارهافتاده بود وباز هم به یادمی یارمزمانیکه روزاولی که دیدمشاز شدتمعصومیت صداشمی لرزید . آخهاون مقامچهارم قرائتقرآن رو توی کلکشور در مقطعسنی دبیرستانرو به یدک میکشید . اما مگهمیشه که همچینآدمی همچونآدمی بشه . چی شدکه اون شد ؟زمانیکه منبرای تحصیلتوی شهرستانبودم به اون چهگذشت کهمعصومیتش روباد به بادتبدیل کرد ؟364روز ازآشناییمونگذشت که یک روزبا هم قرارکوتاهی روگذاشتیم . آخهاون اونروز ازکتابخانه حرممشهد می یومد و24من هم تازهساعت نبود کهاز شهرستاناومده بودم .چقدر اون روزهوا گرم بود . ازهمون اول کهدیدمش احساسکردم که حالشدگرگون شده .صورتش قرمزبود . بعد از مدتکوتاهی تویکوچه پس کوچهها بودیم کهباز قلبش گرفت .انگار که قلبمن گرفت . اوننمی تونست راهبره . ما خیلی ازحرم دور شدهبودیم . بهشگفتم بذارببرمت خونتون .اما گفت کهوسایلام تویکتابخانه هستو اگه این طوربرم خونه بهمشک می کنند . بهناچار و بهسختی بردمشکتابخانه . یکیاز دوستاش گفتکه شما ببریدشبرون تا هوابخوره . چقدراون روز گرمبود نمیتونستم تنهاشبذارم . گفتمببرمش توی خودحرم تا یه جاییخنک گیربیاریم بشینیمتا حالش خوببشه . همین طورکه توی حرمنشسته بودیم وداشتیم برایزندگی آیندموننقشه می ریختمو از راه و روشعشق و زندگیبراش می گفتمیه وقت نگاشکرد و دیدم اشکتوی چشمایدرشتش حلقهزده و داره منونگاه می کنه .بالاخره اونچیزی ک نبایدمیشد شد و تندباد زندگیاونو از منگرفت . اون تویاین تند بادخیلی زودتسلیم شد وخودش رو باخت .اما من هنوزمبا اینکه پشتماز غه این تندباد خم شده وبعضی از موهامسفید اماهنوزم مثل کوهدارم مقاومتمی کنم .چند تا از خادمها به ما شککردن و ماروتحویل نگهبانیحرم دادند .خیلی نامردبودن . خیلی . تادنیا دنیاستنفرین هاشم ازاونا بر نمیگرده . نگهبانیحرم رو چند تااز ماموراینیروی حق کشانتظامی تشکیلداده بودند .وقتی کهداشتیم به سمتنگهبانی میرفتیم من آرومبه یکی از اونخادما گفتمالان که داریمبا هم می ریمبا من هر کاریخواستید بکنیدمسئله ای نیستولی به ایندختر کارینداشته باشیدآخه اونناراحتی قلبیداره . می دونیداون خادم چیگفت ؟ الان کهمی خوام بگمجگرم داره میسوزه . گفت که بهما چه ؟ مرد مکه مرد . کی بهما کار داره ؟وقتی رفتیمتوی نگهبانیاونجا چند تادرجه دار و یهلباس شخصی بود .اون لباس شخصیدر حالبازجویی از یهنفر دیگه بود .بی چاره اونآدم . معلومنبود چی کارکرده بود کههمچین زدهبودنش که مردبه اون بزرگیداشت گریه میکرد و التماسمی کرد . هر چیبود که زواربود و غریب .بنازم به اینزوار پرستی .اینه اون زواردوستی مشهدیها . اینه اونهمه توصیه درمورد خوشرفتاری بازوار امام رضا ...وقتی اون لباسشخصی موضوع روفهمید من و اونو از هم جداکرد . اونوفرستادند توییه اتاق دیگه .یه مامور همرفتش توی اوناتاق . نفهمیدمباهش چی کار2کردند که بهدقیقه نرسیدکه صدای گریشبلند شد . به منکه جز خدا ازهیچ کس نمیترسم و
†ɢα'§ : <-TagName->
پنج شنبه 21 دی 1391برچسب:
داستان/غمگین/عاشقی,
17:26
|- Ahmad.A
-|